در گذشته ای نه چندان دور شعر می سرودم البته گاهی هم نوشته ادبی !!!!
همیشه یه خودکارِ آبی و یه برگه همرام بود همیشه! گاهی شبا از خواب بیدار میشدم و یهو یه چیزی به ذهنم میرسید و می نوشتمش روزگارانِ جالب انگیزی بود!
شاید 2 سال پیش یا شایدم کمتر وقتی ارشد میخوندم، توی خوابگاااه تنها بودم و داشتم نوشته هامو میخوندم یهو زد به سرم از همه ی نوشته هام بیزار شدم! حالم از همشون به هم میخورد!
یادمه روز اولی که این حس بهم دست داد خیلی روز وحشتناکی بود میخواستم همه رو آتیش بزنم!
من همیشه وقتی یه تصمیمِ مهمِ یهویی میگیریم نمیتونم بهش اعتماد کنم! نمیتونم تشخیص بدم که این تصمیم یه حسِ یهوییه یا واقعن یه تصمیمِ پایداره (حالا با درست و نادرست بودن تصمیمِ کار ندارم)! از این رو، همیشه باید بخوابم (اونم شب، خوابِ وسط روز پذیرفته نیست). بعد اگه بیدار شدم و باز همون تصمیم رو داشتم اونوخت یه فکری به حالش میکنم! (گاهی چند روز این الگوریتم ادامه پیدا میکنه)!
خلاصه پس از چند روز کشمکش و خود درگیری تصمیم این شد که نوشته هام رو بسوزونم
همه رو بر باد دادم همه چیز همه شعرا و نوشته هایی که باهاشون گریه کرده بودم، شعرای طنزی که برای دوستانم سروده بودم اونچه درباره رویاهام و خواسته هام نوشته بودم همه، همه و همه رو بر باد دادم
پس از اون هیچ احساس پشیمونی نداشتم و الانم ندارم! چرا! فقط تو یه مورد یه شعری داشتم که خیلی ازش خوشم میووومد یه تیکه ش یادم میاد ولی هر چه تلاش میکنم نمیتونم کامل به یاد بیارمش مدتهااا توی دفترهاییم که چرت و پرتامو توشون مینویسم دنبال یه نشونه ای از اون شعرِ بودم! ولی هرگز هیچی یافت نشد! یه گفتگویی بین عاشق و معشوق
" -می روی ؟!
آرام تر از همیشه میزنم فریاد
تار و پودِ هستی ام را می دهد بر باد
پاسخی کوبنده تر از تیشه ی فرهاد !
در نگاهِ خسته ی تو شوقِ پروازیست بی پروا
و من، اما
خوب میدانم شکسته بالِ پروازم !
[] // یادم نمیاد اینجاشو *
قفسِ تنگِ من جایِ پروازِ پر از شوقِ تو نیست
[] // یادم نمیاد اینجاشو
+ و شکوهِ پرواز، می رود زیر سوال
[] // یادم نمیاد اینجاشو
- خوب میدانم که چه اندازه نگاهت خالیست
که چه اندازه پر از هیچ شدی !
و به پروازِ تو می اندیشم !
[] // اینجااااا یه بخش خیلی طولانیش رو یادم نمیاد!
- تو می مانی ؟!
آرامتر از همیشه میزنم فریاد
تار و پودِ هستی ام را میدهد بر باد
پاسخی کوبنده تر از تیشه ی فرهاد ! "
یادمه اونوخت که این شعر رو سرودم به این فرک میکردم که پاسخ پرسش اول "بله" ست و پاسخ پرسش دوم "نه" و هر دو کوبنده ترین حالت ممکن رو داشتن از این قضیه خوشم میوومد :)
خیلی دلم میخواست یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه کامل این شعر رو میخوندم فقط یه بار! گاهی ساعتها بهش فرک میکنم ولی هیچی یادم نمیاد بجز همین چند تیکه این شعر خیلی بلند بود!
به هر روی عبور باید کرد! همین!
حالا چرا اینو نوشتم ؟! یا اصن یاد این داستان افتادم دارم به این فرک میکنم که وبلاگم رو هم پاک کنم شاید این کار رو کردم!
10 آذرماه 1396 13:17 - آدینه
* فقط برنامه نویساااا میفهمن که کامنتامو عین برنامه نویسااا نوشتم :د چقد خووبه آدم عاشق کارش باشه :)
یه ,رو ,یادم , ,نوشته ,تو ,یادم نمیاد ,بر باد ,تر از ,این شعر ,همه رو ,یادم نمیاد اینجاشو ,همیشه میزنم فریاد
درباره این سایت