امروز یعنی روزی که گذشت، یعنی 1 دی! تولدم مبارک:)
بچه ی شب یلدا بودن واقعنکی حس جالبیه!
برای خودم کادو خریدم به رسم هر سال، یه کتاب :)
پارسال 3 تا کتاب برای خودم کادو گرفتم :د امسال 1 دونه! "چنین گفت زرتشت" از نیچه جان !
جناب آقای کتاب فروش بزرگوار هم بهم یه کتاب کادو داد براش عجیب بود که برای خودم کادو میخرم! از نظرش خیلی حرکت جدیدی بود میگفت مگه کسی رو نداری که برات کادو بخره؟! پرسید این حرکت تازه مد شده ؟! منم پاسخ دادم نه مد نیست، هر کسی یه جوری با خودش برخورد میکنه، هر کسی یه روش زندگیِ خاص خودش رو داره :)
براش گفتم از اینکه هرگز فک نمیکردم یه نویسنده ایرانی انقد باحال بنویسه! داشتم درباره " رضا قاسمی " حرف میزدم و از کتاب "همنوایی شبانه ارکستر چوبها"، که واقعن عاااااااالیه همین شد که به مناسبت تولدم بهم یه کتاب دیگه ازش رو داد، به نام " وردی که بره ها میخوانند " !
زادروزم فرخنده :)
2 دی ماه 1396 00: بامداد شنبه!
در گذشته ای نه چندان دور شعر می سرودم البته گاهی هم نوشته ادبی !!!!
همیشه یه خودکارِ آبی و یه برگه همرام بود همیشه! گاهی شبا از خواب بیدار میشدم و یهو یه چیزی به ذهنم میرسید و می نوشتمش روزگارانِ جالب انگیزی بود!
شاید 2 سال پیش یا شایدم کمتر وقتی ارشد میخوندم، توی خوابگاااه تنها بودم و داشتم نوشته هامو میخوندم یهو زد به سرم از همه ی نوشته هام بیزار شدم! حالم از همشون به هم میخورد!
یادمه روز اولی که این حس بهم دست داد خیلی روز وحشتناکی بود میخواستم همه رو آتیش بزنم!
من همیشه وقتی یه تصمیمِ مهمِ یهویی میگیریم نمیتونم بهش اعتماد کنم! نمیتونم تشخیص بدم که این تصمیم یه حسِ یهوییه یا واقعن یه تصمیمِ پایداره (حالا با درست و نادرست بودن تصمیمِ کار ندارم)! از این رو، همیشه باید بخوابم (اونم شب، خوابِ وسط روز پذیرفته نیست). بعد اگه بیدار شدم و باز همون تصمیم رو داشتم اونوخت یه فکری به حالش میکنم! (گاهی چند روز این الگوریتم ادامه پیدا میکنه)!
خلاصه پس از چند روز کشمکش و خود درگیری تصمیم این شد که نوشته هام رو بسوزونم
همه رو بر باد دادم همه چیز همه شعرا و نوشته هایی که باهاشون گریه کرده بودم، شعرای طنزی که برای دوستانم سروده بودم اونچه درباره رویاهام و خواسته هام نوشته بودم همه، همه و همه رو بر باد دادم
پس از اون هیچ احساس پشیمونی نداشتم و الانم ندارم! چرا! فقط تو یه مورد یه شعری داشتم که خیلی ازش خوشم میووومد یه تیکه ش یادم میاد ولی هر چه تلاش میکنم نمیتونم کامل به یاد بیارمش مدتهااا توی دفترهاییم که چرت و پرتامو توشون مینویسم دنبال یه نشونه ای از اون شعرِ بودم! ولی هرگز هیچی یافت نشد! یه گفتگویی بین عاشق و معشوق
" -می روی ؟!
آرام تر از همیشه میزنم فریاد
تار و پودِ هستی ام را می دهد بر باد
پاسخی کوبنده تر از تیشه ی فرهاد !
در نگاهِ خسته ی تو شوقِ پروازیست بی پروا
و من، اما
خوب میدانم شکسته بالِ پروازم !
[] // یادم نمیاد اینجاشو *
قفسِ تنگِ من جایِ پروازِ پر از شوقِ تو نیست
[] // یادم نمیاد اینجاشو
+ و شکوهِ پرواز، می رود زیر سوال
[] // یادم نمیاد اینجاشو
- خوب میدانم که چه اندازه نگاهت خالیست
که چه اندازه پر از هیچ شدی !
و به پروازِ تو می اندیشم !
[] // اینجااااا یه بخش خیلی طولانیش رو یادم نمیاد!
- تو می مانی ؟!
آرامتر از همیشه میزنم فریاد
تار و پودِ هستی ام را میدهد بر باد
پاسخی کوبنده تر از تیشه ی فرهاد ! "
یادمه اونوخت که این شعر رو سرودم به این فرک میکردم که پاسخ پرسش اول "بله" ست و پاسخ پرسش دوم "نه" و هر دو کوبنده ترین حالت ممکن رو داشتن از این قضیه خوشم میوومد :)
خیلی دلم میخواست یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه کامل این شعر رو میخوندم فقط یه بار! گاهی ساعتها بهش فرک میکنم ولی هیچی یادم نمیاد بجز همین چند تیکه این شعر خیلی بلند بود!
به هر روی عبور باید کرد! همین!
حالا چرا اینو نوشتم ؟! یا اصن یاد این داستان افتادم دارم به این فرک میکنم که وبلاگم رو هم پاک کنم شاید این کار رو کردم!
10 آذرماه 1396 13:17 - آدینه
* فقط برنامه نویساااا میفهمن که کامنتامو عین برنامه نویسااا نوشتم :د چقد خووبه آدم عاشق کارش باشه :)
واقعن دیووونه شدم
بدون هیچ آرمانی بدون هیچ برنامه ای از خونه زدم بیرون و توی خیابووون راه می رفتم، کاملن سرگردون اونم تو عصر جمعه! نه، من برخلاف خیلیااا ک میگن عصر جمعه دلگیره این دید رو ندارم! عصر جمعه اصن دلگیر نیست! اگه میگم عصر جمعه به خاطر بی نهایت ساکت بودن خیابووونااست توو جمعه انگاار شهر خوابیده و منم بالا سرش نشستم و دارم خوابیدنش رو نگاه میکنم و البته که ازش لذت میبرم!
خیابون انقدری خلوت و از همهمه ی مردم خااالی بود، که می ترسیدم! برای خودم باورش سخت بود! این همه میگم گرایشی به دیدن و حرف زدن با آدما ندارم، ترجیحم اینه که ازشون دوری کنم و برم جایی که هیشکی نباشه ولی حالا که نیستن، میترسم!
یه آقایی رو دیدم که به یه بی خانمان (شایدم گدا نمیدونم) سیگار داد! از حرکتش خوشم اومد! شاید تو این سرمااا خیلی بچسبه و برای دمی هم که شده یه لذتی ببره از زندگی!
تو همه مسیری که رفتم یه آهنگی رو زمزمه میکردم که خیلی بهم حااال میده خیلی به اون صحنه از فیلم زندگیم میوومد
رقصم گرفته بود، مثل درختکی در باد
آنجا کسی نبود غیر از من و خیال و تنهااایی
رقصم گرفته بود، پیرانه سر، دیوانه وار
تنها تنهااااا تنهاااااااا رقصیدم *
همش اینو زمزمه میکردم اندک کسایی که از کنارم رد میشدن تو دیووونه بودنم تردیدی نداشتن :)
گرچه امروز رو واقعن دوست داشتم ولی این حسِ سرگردونیِ امروز، خیلی چیز شگفت آوری بود شبیه کسی بودم که جااش هیچ جا نیست شبیه آدمایی که زیادی ان و جاشون پیش هیچکس خالی نیست! دوس ندارم دیگه تکرار بشه! دهشتناک بود!
* این آهنگ رو یه شخصی میخونن به نام " سهیل نفیسی "! من فقط چن تا آهنگ ازش شنیدم که شعرای نیما و شاملو و رو به شکل خیلی زیبایی که من میپسندم میخونه! اسم این آهنگِ هم هست: "Came To Dance"
3 آذر ماه 96 09:14 شب - آدینه !
پاییز پایان یافت و پاییزی ندیدیم :(
نخستین نوشته ام توی سال 99
با "ر" به هم زدم و دردناکترین بخشش اینه که در آینده ای نه چندان دور هر روز باید ببینمش و خویشتن دار باشم
گمون میکردم تا همیشه با همیم خیلی گمان هاا میکردم و از بد روزگار همه شون گمان های مثبتی بودند :)
گله ای نیست 3 4 روزی گریه کردم و الان آرومم خیلی آروومم
بهترم یعنی.
در مرحله ی گیج و مبهوت بین بودن و نبودنم.
به هر حال درست میشه. اینو میدونم و من به روزهای اوجم برمیگردم.
بهترین ویژگیم اینه ک ناامید نمیشم :)
نمخواستم در این باره بنویسم نمیخوام هیچی در این باره بگم زین پس.
نمیدونم چرا اومدم که بنویسم.
حرفی برای گفتن ندارم.
دارم شاهین نجفی گوش میدم.
هیچی برای گفتن ندارم.
هیچی.
هیچ
"قوی ترین آدم ها تنهاترین آدمها هستند"!
خیلی حرف دارم ولی حرفم نمیاد
-------------------------------------
* آغوش - شاهین نجفی
12 فروردین 1399 - سه شنبه - 16:52
درباره این سایت